خط خطی های رها

یکی بود...یکی نابود!

 

 

 یکی بود‘ یکی نبود.

غیر از خدای مهربون

رهای بی هم زبون و

شاهزاده ی قصه ی اون

هیچ کس نبود!

 

رها مثل خدا تنها بود

 اما شاهزاده ی قصه ی رها

 دور وبرش پر ازپری بود.

 

رها اونو خیلی دوست می داشت

هرروز واسش

تو یال اسب شاهزاده ش

یک گل نرگس می ذاشت

 گل نرگسُ واسه اون می ذاشت

 

اخه میگن

 گل نرگس خیلی ارامش میده

 واسه همین رها گل نرگسُ براش می ذاشت

 اما  شاهزاده ی قصه ی رها

 اونو دوست نداشت

 

اون اصلا رها را نمی دید,

چون دوروبرش پری بود

اما رهای مجنون ما

به همین دیدن دزدکی هاش دل خوش بود

 

یه روزی از همین روزا

 همین روزای عاشقی

 رها منتظر شاهزاده کنار جاده بود

 اما خبری از اون نبود!

 یعنی چندروزی می شد که می اومد کنار جاده می ایستاد

 اما..هیچ خبری نبود!

 

رها بیمار شده بود

 مثل گلای نرگس تو گلدون پژمرده شده بود

 تب داشت

 قلبش کند می زد و دیگه نایی نداشت

 خبر واسش رسیده بود که

 شاهزاده ش با یه پری رفته" ماه عسل "

 

چه قدر این خبر براش کشنده بود!

 اما با این حال خوشی شاهزاده ش براش ارزو بود

 

 

 ماه ها از اون روز گذشته

 سنگ قبر رها خاک می خوره و

 هیچکس براش گل نذاشته...افسوس

 

[ ۱۳٩٢/٩/۱٧ ] [ ٦:٢٠ ‎ق.ظ ] [ رها ] [ نظرات () ]


خوابم نی بره...

 

خوابم نمی بره!

به همه چیز فکر کرده ام!

بیشتر به " او "

و می دانم که او خواب است و

قبل از بسته شدن چشم هایش,

به همه چیز فکر کرده است

به جز " من ".....

[ ۱۳٩٢/٩/۸ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ رها ] [ نظرات () ]